چهارشنبه ششم خرداد 1388
چند سوال براي من مطرح است، اگر مي توانيد به من كمك كنيد تا جواب آنها را بيابم
چه كسي اول شروع كرد؟ مگر نه اينكه دولت آبادي به ستاد آقاي موسوي رفته بود تا در مورد رياست جمهوري او صحبت كند ، خب چه ربطي به سروش داشت؟ و چه ربطي به شوراي انقلاب فرهنگي داشت؟ آيا ايشان مي خواست به موسوي بگويد كه اگر رئيس جمهور شدي از خائناني مانند سروش بپرهيز؟ آيا موسوي هرگز در شوراي انقلاب فرهنگي نبوده و نيست؟ خب اگر سروش خائن بوده آيا موسوي نبوده است؟ فرض كنيم هر دو خائن بوده اند ، چرا از خيانت موسوي نگفت؟ و يا از خيانت ديگران؟ آيا قرار بود سروش رئيس جمهور شود و لازم بود آقاي دولت آبادي گذشته او را رو كند تا مردم را برحذر دارد از راي دادن به او؟ و اينگونه وظيفه خود را انجام دهد؟ آيا سروش شنيع است و فقط چند بيت شعر مولوي حفظ كرده است؟ آيا طرح انقلاب فرهنگي را سروش مطرح كرده بود تا از چين تقليد كرده باشد؟ باني انقلاب فرهنگي كه بود؟ آيا آقاي موسوي از پيروي از ايشان شرمنده است يا به آن پيروي افتخار مي كند؟ خب اگر افتخار مي كند ( كه اشكالي هم ندارد) حال چه ربطي به سروش دارد؟ و سوالات بسيار ديگري كه زمين گذاشته شده و مهم تلقي نمي شود و تنها مدت كوتاهي كه سروش در آن شورا بوده و در برنامه ريزي درسي دانشگاه نقش داده پيراهن عثمان مي شود؟ آيا مساله ديگري در كار نيست؟ آيا پشت اين پرده دست ديگري يا انگيزه ديگري در كار نيست؟؟؟!!!
سوالات ديگر
گيريم سروش خطا كرده ،مگر نه اينكه گفت "فرض كنيد من اين خطا را كرده ام اما بعدا برگشته ام و به اشتباه خود پي برده ام ، حال كار خوبي كرده ام يا كار بدي؟" واقعا آيا در اين صورت نبايد او را ستايش كرد كه خيلي زود از راه غلط برگشته و راه مخالف آن را در پيش گرفته است؟
گاه واقعا براي خودمان ( ايرانيان) دلم مي سوزد كه چرا صد سال است تلاش مي كنيم و به جلو نمي رويم. به نظر من چون حاضر به بخشيدن همديگر نيستيم و چون بي سند و مدرك همديگر را متهم مي كنيم و چون قدردان زحمات متفكران خود نيستيم. رك و پوست كنده بگويم مقاصد شخصي مان بر هر چيز مقدم است. دائم به دنبال انتقاميم . شما ببينيد چندين سال است اين مساله شوراي انقلاب فرهنگي به شكل هاي مختلف به رخ سروش كشيده مي شود . هر چه توضيح مي دهد دوباره همان مطالب مطرح مي شود . در خارج و داخل ، بسياري از كساني كه حتي يك بار خود را به خطر نينداخته اند طلبكار او هستد. آن وقت ماانتظاردمكراسي و آزادي داريم!! جالب است كه فقط سر او داد مي كشند. و انتظار دارند او پاسخ ندهد و عصباني نشود . انگار سنگ يا ماشين است. آيا خود ما اگر يك بار و نه هزار بار مورد اين اتهامات قرار بگيريم فريادمان بلند نمي شود؟؟ شما چي فكر مي كنيد؟
پست قبلی را ( این همصدایی چه معنایی دارد؟) به خاطر ارتباطش با این پست به این بخش منتقل کردم.
به سخنراني بابك احمدي رفته بودم . آخر سخنراني در مورد پرسشي كه برخي در بارهء محمود دولت آبادي و سروش پرسيده بودند صحبت كرد. او گفت با اينكه من لائيك هستم و طبيعتا بايد طرف دولت آبادي را بگيرم اما در اين مورد من طرف سروش هستم. چون پرسش اصلي اين است كه چه كسي شروع كرد؟ گفت: دولت آبادي به ستاد موسوي رفته است تا در مورد انتخابات و طرفداريش از موسوي سخن بگويد. خب اين چه ربطي به سروش دارد؟ آيا چون او گفته به كروبي راي مي دهد مستحق شنيدن اين حرفها ست؟ و خطاب به او گفت : تو اين حرفها را به چه كسي مي گويي، كسي كه در دانشگاه امير كبير طناب دار آوردند تا او را دار بزنند؟! و حالا هم دربدر است؟ آيا اين انصاف است در مورد كسي كه صدها شاگرد پرورش داده و بسياري از متفكران جامعه ما پروردهء او هستند اين گونه سخن گفت؟ او گفت من خود در حوزه فرهنگ و فلسفه ازسروش فراوان آموخته ام و او را در حكم معلم خودم مي دانم. اين چه سخني است كه سروش چند بيت شعر مولوي حفظ كرده و همه جا مي خواند؟ در مورد شوراي انقلاب فرهنگي هم گفت: اول انقلاب 98 در صد از مردم به اين حكومت راي دادند ،پس اين حكومت كاملا قانوني بود. و او در يكي از نهادهاي قانوني آن خدمت كرد تا دانشگاهها باز شود. او خلاف قانون نكرده است. كار او چه اشكالي داشته است؟
خيلي جالب است كه يك موضوع بسيار كوچك يعني خدمت در يك نهاد قانوني ، كاري كه بسياري از روشنفكران عرب هم ، در جوامعي كم و بيش مشابه ما، كرده اند و به آن مي بالند ( مانند فضل الرحمان و اقبال لاهوري ) اينطور از سوي جناح هاي مختلف وسيله كوبيدن شخصي شود. جالب تر اينكه از تلويزيون ايران بگير تا چپ و راست ، لائيك و سنتي، تاكنون از اين موضوع بهره برداري كرده اند. اين همصدايي چه معنايي دارد؟ نيكفر، مراد فرهادپور، دولت آبادي، كانال هاي مختلف تلويزيون جمهوري اسلامي، ايرانيان خارج از كشور متمايل به چپ و راست ديني و سياسي و ... و حالا هم موسوي كانديداي رياست جمهوري . بيخود نيست جامعهء ما به پيش نميرود. راستي علتش چيست؟ شما چي فكر مي كنيد؟
ادامه مطلب
نوشته شده توسط علی رضا در ساعت 0:1 |
لینک
|
چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388
در کدامین جهان زندگی می کنیم؟
اين خانه تكاني هم گاه بركاتي دارد. قبل از نوروز با برادر بزرگترم به نظافت انباري خانه پرداختيم و كتاب هاي قديمي را جابجا مي كرديم و از دست گرد و غبار نجاتشان مي داديم. به كتاب كوچكي برخوردم كه حدود 50 صفحه بود و روي جلد آن نوشته بود " در كدامين جهان زندگي مي كنيم؟ " . تاريخ چاپ آن به سال 58 بر مي گشت . بازش كردم و گوشه اي نشستم و خواندمش. انگار نه انگار كه خانه تكاني مي كردم. برادرم هم كه سكوت و اشتياق مرا ديده بود لب از لب به شكفه باز نكرد . اما بعد قصهء آشنايي خودش را با آن كتاب برايم گفت. و اينكه امروز اين كتاب بخشي از كتاب " ايدئولوزي شيطاني" دكتر سروش است ، كه به همراه مقالات ديگري در آن گرد آمده است. حتي خود اين پرسش در آن سالها كه همه شورانقلابي داشتند پر معناست. به واقع از جوانان پر شور مي خواهد كه از خود بپرسند كه در كدامين جهان زندگي مي كنند؟ و آنان را از محيط پر عاطفه قدري هم به سمت تفكر و تعقل دعوت مي كند. هنوز هم اين پرسش تازه است. راستي، در كدامين جهان زندگي مي كنيد؟
نوشته شده توسط علی رضا در ساعت 21:18 |
لینک
|
جمعه شانزدهم اسفند 1387
امروز بابك احمدي در مؤسسه معرفت و پژهش در باره هنر و سياست سخنراني داشت. در اواخر سخنراني اش گفت اين روزها من سه چيز شادي بخش در زندگي ام دارم كه نمي خواهم آنها را خراب كنم. يكي اينكه نزديك انتخابات است و محدوديت هاي سياسي براي حرف زدن كمتر است و دوم اينكه دوست بسيار عزيزم دكتر عبدالكريم سروش را ملاقات مي كنم ( او در سخنراني حضور داشت) و چشمم به ديدار او روشن شده است و اينكه عمر البشير از طرف لاهه محكوم شده است. سخنراني خوبي بود. در حال گوش دادن به اين مطالب هم فكر مي كردم كه تفاوت امثال بابك احمدي و مراد فرهادپور و محمدرضا نيكفر چيست؟ هر سه لائيكند اما به نظر من تفاوت آنها بسيار زياد است. بابك احمدي اصلا ايدئولوژيك برخورد نمي كند. ديد بسيار بازي دارد. من بدم نمي آيد يك تيپ شناسي در مورد اين افراد بكنم. اميدوارم خوانندگان اين پست هم به من كمك كنند. به تفاوت آقاي ملكيان و بابك احمدي هم فكر مي كردم. هر دو بزرگي هاي خود را دارند اما احساس كردم با بابك احمدي خيلي راحت ترم. او راه پيش رو را بازتر مي بيند. ديدگاههايش ورود هر چيز تازه را امكان پذير مي داند و از اين جهت به سروش شبيه است . جمله معروف سروش كه در سخنانش به كرات شنيده ام " آينده باز است " به اشكال مختلف در انديشه هاي بابك احمدي هم ديده مي شود. آقاي ملكيان با وجود آشنايي زياد با انديشه هاي مدرن ، اما گويي ذهنش چارچوب دارد. " يا اين يا آن " رادر ايده هايش زياد ميتوان ديد و حس كرد. اين يك حصار تنگي به دور ذهن و روح من مي كشد. به نظرم تيپ شناسي افراد هم به شناخت انديشه هاي آنها كمك مي كند و هم به شناخت خود ما. شما چي فكر مي كنيد؟
نوشته شده توسط علی رضا در ساعت 1:9 |
لینک
|
سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387
روشنفكر فرهنگي و روشنفكر سياسي
مدتي است برخي از روشنفكر فرهنگي و روشنفكر سياسي صحبت مي كنند و مي گويند مثلا آقاي ملكيان روشنفكر فرهنگي است و دكتر سروش روشنفكر سياسي. البته اين سخن طنين منفي هم دارد. يعني به نظر كساني كه اين تقسيم را مي كنند روشنفكر سياسي يك امتياز منفي دارد و روشنفكرفرهنگي امتياز مثبت. ( براي نمونه به اين سخن آقاي عبدالحميد ضيائي نگاه كنيد: اطلاق لقب «روشنفکر فرهنگي» بر ملکيان مناسبتي سزاوار دارد. وي بارها به صراحت از رجحان روشنفکري فرهنگي بر روشنفکري سياسي دفاع کرده است. مهم ترين پيش فرض وي تقدم اصلاح فرهنگي يا انفسي بر اصلاح سياسي يا آفاقي است. برخلاف روشنفکر سياسي که خود را منتقد نظام سياسي و سخنگوي مردم مي داند و مدام در معرض عوام زدگي و عوام فريبي و... است،/ اعتماد/ 16 بهمن 87 ) به نظر من اين تقسيم بندي غلط است. اولا بايد روشن شود كه تعريف روشنفكر سياسي و يا فرهنگي چيست. و ثانيا نشان داده شود كه كدام روشنفكران سياسي اند و كدام فرهنگي ، تا نمونه هاي آن در جامعه ما شناخته شود . مثلا آيا دعوت آقاي ملكيان به راي دادن به آقاي خاتمي يك عمل سياسي نيست؟ واين چيزي از فرهنگي بودن ايشان نمي كاهد؟ شما چي فكر مي كنيد؟
نوشته شده توسط علی رضا در ساعت 20:14 |
لینک
|
شنبه چهاردهم دی 1387
كتاب معناي متن نصر حامد ابوزيد را مي خواندم كه به اين عبارات برخورد كردم و به ياد وضعيت جامعه خودمان افتادم . ابوزيد مي گويد: گاه با شگفتي تمام با اين پرسش روبرو مي شوم كه اين انديشه را از كجا آورده اي؟ اسباب و ادوات پيچيده ي ادراك در آدمي آنچه را مي خواند به صورتي دلخواه گرد مي آورد،آنگاه خود امري جديد را استنتاج مي كند. مراد از جديد اين نيست كه هيچ پيوندي ميان آن با داشته هاي پيشين نيست،بديهي است كه اين امر تازه از آن هاست. شنيدن اين سخن برايم دشوار است كه گاه به من مي گويند تو متاثر از فوكو هستي. شايد! اما من از فوكو كپي برداري نكرده ام. يا مي گويند تو متاثر از زبان شناسان و سبك شناسان هستي ، البته! ولي من كپي برداري نكرده ام. يا تو از عبدالقاهر جرجاني تاثير گرفته اي. بله! اما با قرائتي امروزي . ( ص 508) ديدم اين همان حرف هايي است كه در كشور ما هم مي گويند. بارها مثلا به سروش مي گويند تو از گادامر يا پوپر تاثير گرفته اي. من فكر مي كنم ما جهان سومي ها قدري خودباخته ايم. گمان مي كنيم ديگران از مادر كر و كور به دنيا آمده اند و بدون خواندن چيزي نظريه داده اند. و ما ايراني ها در برابر عرب ها هم خود باخته ايم. مثلا مي گوييم سروش از ابوزيد گرفته است. بدون اينكه ازجاع دهيم و تحليل كنيم كه كجا و چگونه گرفته است. حتي نمي دانيم كه خود ابوزيد مي گويد سروش يك فيلسوف صوفي است و حرف هايش با من فرق دارد.( همان/ 530-531 ) مشكل ما كجاست؟ چرا با تخريب همديگر مي خواهيم خودمان را مطرح كنيم؟ به جاي اينكه تلاش كنيم خودمان هم حرف موثري بزنيم. كسي حرفي مي اندازد و ما هم تحت تاثير او هورا مي كشيم به جاي مطالعه و انديشيدن.
نوشته شده توسط علی رضا در ساعت 20:2 |
لینک
|
دوشنبه هجدهم آذر 1387
يكي از اخيرترين مسائلي كه آقاي ملكيان مطرح كرده است پارادكسيكال بودن " روشنفكري ديني " است. اما هر چه آن را مي خوانم و فكر مي كنم نمي فهمم چرا ايشان با آن مخالف است. در همايشي كه با اين عنوان در تهران برگزار شد ( تا جايي كه يادم هست در حسينيهء ارشاد) ايشان گفته اند من خود را روشنفكر ديني نميدانم اما توضيحي نداده است كه پس خود را چه مي داند. بالاخره روشنفكر يا ديني است يا غير ديني ، و يا شخص اصلا روشنفكر نيست و يك ديندار سنتي است كه به نظر نمي رسد ايشان خود را ديندار سنتي بداند. اي كاش ايشان به صراحت مي گفت كه در چه طيف فكري قرار دارد. اين سخن ايشان با سخن امثال رامين جهانبگلو و مراد فرهادپور و ديگر مخالفان دين به نظر مي رسد فرقي ندارد. اما وضعيت آنها روشن است. آنان مدام مي گويند دين و تفكر يا دين و تعقل با هم جمع نمي شوند. به هر حال باز هم بيشتر فكر كردم تا اينكه مصاحبهء آقاي شبستري را در وبلاگ معناگرا" خواندم .. عنوانش بود " روشنفكر ديني نه روشنفكران ديندار آري" . خوشحال شدم كه شايد جواب پرسش خود را از اين گفتگو بگيرم. دو بار آن را خواندم. اما باور كنيد بالاخره نفهميدم چرا روشنفكران ديندار آري و روشنفكري ديني نه. استدلال ايشان اين بود كه چون هر روشنفكري دريك پروژهء مختلفي كار مي كند. او مي گويد: "
آقای دکتر آرش نراقی در مقاله عبدالکریم سروش و کمال روشنفکری دینی» گفتهاند کار دکتر سروش آن بوده است که نشان دهد همواره در کنار امر قدسی، امر عرفی هم وجود داشته است. بنابراین امر قدسی هیچگاه به تنهایی در دسترس نیست. به گمان ایشان دکتر سروش در چهار مساله این نکته را نشان داده است؛ مساله معرفت دینی، مساله متون مقدس، مساله تجربه وحیانی و مساله ترجمه معارف دینی. آقای نراقی این کار را سکولاریزاسیون حداقلی نامیده است. ظاهرا خود آقای دکتر سروش هم این تفسیر را قبول دارند. استاد ملکیان پروژه دیگری دارند و معتقدند دین مالوف در جهان معاصر و حتی در کشور ما دیگر جاذبهای ندارد و پاسخگوی مسایل معنوی انسانها نیست و حتی در بسیاری از موارد به انسانها ضرر و زیان میرساند و بنابراین از یک معنویت رهاشده از دین سخن میگویند و در التزام به معنویت حتی ارکان اصلی دینهای سنتی را ضروری نمیدانند. " [ به نقل از وبلاگ معناگرا]
اما متاسفانه باز هم نفهميدم كه اگر مي توان از " روشنفكران مسلمان يا ديندار سخن گفت پس چرا آقاي ملكيان را كه به نظر ايشان از يك معنويت رها از دين دفاع ميكند مي توان جزو روشنفكران مسلمان يا ديندار قرار داد؟ پس اين تعبير هم نمي تواند درست باشد. آقاي ملكيان هم كه مي گويد روشنفكري و دينداري قابل جمع نيست ، وقتي خوب دقت كنيم مي بينيم كه منظورش دين با تعريف سنتي است. در حالي كه سروش كه از روشنفكري ديني حرف مي زند منظورش دين با تعريف جديد است.. وگرنه خود او هم اصلا تلاش مي كند دين سنتي را نقد كند. پس مشكل كجاست؟ خود من گاه گمان ميكنم شايد اين متفكران براي نشان دادن استقلال خود از يكديگر مايل نيستند اين تعبير را بپذيرند. اين تعبير به شكل جدي خود و به شكلي كه اين سالها مورد نقد و بحث قرار مي گيرد از سوي دكترسروش در سالهاي اول انقلاب مطرح شد و بعد هم آن را گسترش داد. كتاب " رازداني و روشنفكري " در واقع همين بود. شايد اين متفكران مايل اند استقلال خود را از او نشان دهند وگرنه دلايل قانع كننده اي در سخنان آنان ديده نمي شود، يا لااقل من نديدم. بگذريم اين آنقدري است كه من مي فهمم. اگر مي توانيد كمك كنيد من بيشتر بفهمم. چون واقعا اين مسائل ذهن مرا مشغول مي كندو براي من جدي است.
نظرات
نویسنده: احسان
جمعه 29 آذر1387 ساعت: 18:0
من اولين دغدغه تو را خواندم. چه خوب است كه اين بحث را اين طور خودماني مطرح كردي. حقيقتش من هم صحبت هاي آقاي شبستري را خواندم و پس از اينكه دغدغهء تو را هم خواندم به وبلاگ آقاي ملكيان سر زدم تا ببينم ايشان نظر آقاي شبستري را در مورد ديدگاه خود رد كرده اند يا نه. چيزي نديدم. در اين صورت مي توان اين نظر را پذيرفت. تو چرا اصرار داري ايشان را ديندار بداني؟ در جامعه ما متفكران و نويسندگاني كه ملتزم به دين نيستند وجود دارند و مي نويسند و سخنراني مي كنند و نيازي به تقيه هم نمي بينند. آقايان ديهيمي ، مراد فرهادپور، رامين جهانبگلو، بابك احمدي و ديگران( البته عذرخواهي مي كنم كه اين چهار نفر را كنار هم مي آورم چون آقاي بابك احمدي و ديهيمي با دو نفر ديگر خيلي فرق دارند اما منظور من ديني نبودن انهاست) . تازه خود آقاي ملكيان هم روي معنويت اصرار دارد نه دين. پس مخالفت ايشان با روشنفكري ديني به جاست.
نویسنده: فریده
سه شنبه 10 دی1387 ساعت: 13:0
می خواستم نکته ای را در باره سخن آقای شبستری بگویم. با اینکه من به آقای شبستری بسیار ارادت دارم اما به نظرم برای اشاره به پروژه دکتر سروش بهتر بود به جای استناد به سخن شاگرد ایشان ( آقای نراقی) به نوشته خود سروش در درسهای کلام جدیدشان که در ابتدای کتاب قبض و بسط... که مطالبش در سال 64 در کیهان فرهنگی چاپ شد آمده است استناد می کردند. او خود می گوید این نظریه یک نظریه تفسیری - کلامی است که ابعاد معرفت شناسانه دارد. از طرفی هم آشکار است که این نظریه اصلا از اول تا آخر نظریه ای است در باره تئوری فهم. یعنی هرمنوتیکی است و بحث تفسیر و چگونگی فهم متن است , حال به شیوه ای معرفت شناسانه.
نویسنده: ر.دال
سه شنبه 10 دی1387 ساعت: 19:28
سلام
به نظرم آقای ملکیان روشنفکری دینی را خیلی خوب ارزیابی کرده اند و به پارادکسیکالش پی برده اند. همان طور که دکتر سروش فلسفه ی اسلامی را!
گفتگو
ر.دال عزيز
متشكر از نظري كه دادي. اما كاش توضيح مي دادي كه چگونه روشنفكري ديني مانند فلسفه اسلامي پارادوكسيكال است. اگر گزاره هاي ديني را معقول ( به معنايي كه امروز درمعرفت شناسي مطرح است) و روشنفكر را هم اهل تعقل بدانيم ، ديگر چه پارادكسي وجود دارد. گزاره هاي ديني همان قدر قابل اثبات نيستند كه قابل رد نيستند. بنابر اين اگر روشنفكري ديني را پارادكسيكال بدانيم بايد به اثبات به معناي ارسطويي آن قائل باشيم نه معناي امروزي اش.
نویسنده: بی نام
چهارشنبه 11 دی1387 ساعت: 20:15
شما چگونه در باره ديني بودن يا نبودن استاد ملكيان نظر مي دهيد. من چند سال در قم بوده ام و مي دانم كه ايشان در مهمترين مراكز فرهنگي اسلامي قم فعاليت دارند. در دانشگاه تربيت مدرس قم تا همين سال گذشته تدريس داشتند. در موسسه اديان و مجله نقد و نظر همكاري جدي دارند. جلسات سخنراني و بحث با طلبه ها و ديگران دارند. چطور مي گوييد ايشان دنبال معنويت هستند نه دين؟ در قم به جز چند نفربقيه به شدت آيشان را قبول دارند. معلوم است كه ايشان مانند آقاي سروش و آقاي شبستري روشنفكر نيستند. اين آقايان اصلا نمي دانند دين چيست. به همين دليل هم استاد هيچوقت اعتراضي به بسته شدن مجله كيان يا مدرسه نكردند. چون از اساس اين ها را قبول ندارند
نویسنده: الف-ب
شنبه 14 دی1387 ساعت: 0:14
سلام
آقا نمردیم و معنی دین داری را هم فهمیدیم!
این دوس گمناممون توی نظرشون گفته بودند که دین داری یعنی:
در مراکز فرهنگی قم فعالیت داشتن
در دانشگاه قم تدریس داشتن
جلسات سخنرانی داشتن و با طلبه ها به بحث نشستن!
خیلی تعریف جامع و مانعی از دینداری ارائه کرده اند نه؟

نویسنده: هیج
یکشنبه 15 دی1387 ساعت: 11:5
از قضا من هم فکر میکنم آنچه برای استاد مهم است معنویت است نه دین
اشکالش کجاست ؟
نویسنده: بهزاد
دوشنبه 16 دی1387 ساعت: 12:22
به دوست عزيزم " هيچ"
هيچ اشكالي ندارد. به شرط اينكه ايشان صريحا بگويند دين ندارند. صراحت مهم است. يك بام و دو هوا كه نمي شود. مي گويند ايشان نماز مي خوانند و روزه مي گيرند. چطور دين برايشان مهم نيست؟!! مگر اينكه بخواهند هم بي دينان را جذب كنند هم با دينان را. تازه ما سر از اين معنويت هم در نياورديم.
ادامه مطلب
نوشته شده توسط علی رضا در ساعت 22:5 |
لینک
|